عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
688
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
خود ستود و بر خود ثنا كرد ، دانست كه افهام و اوهام خلايق در مبادى اشراق جلال وى برسد و بمدح و ثناى وى نرسد ، گواهى داد خود را بيكتايى در ذات ، و پاكى در صفات ، بزرگوارى در قدر و توان و برترى در نام و نشان ، اللَّه اوست كه نامور بيش از نام برانست و راست نام ترا از همه نامورانست ، و سازندهء آئين جهانيانست . بار خداى همه بار خدايان و كامگار بر جهانيان ، و دارندهء همگان . لا إِلهَ إِلَّا هُوَ كلمهء اخلاص است ، كه بندگان را بدان خلاص است ، سى و هفت جايگه در قرآن اين كلمه بگفته ، و عالميان را به آن بخوانده و عملها بدان پذيرفته ، و پيغامبران به آن فرستاده . يقول تعالى و تقدس وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ و مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت « ان افضل ما اقول انا و ما قال النبيّون من قبلى - لا إله الا اللَّه » و عن ابى بكر انّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال - عليكم بلا إله الا اللَّه و الاستغفار و اكثروا منهما ، فان ابليس قال اهلكت الناس بالذنوب و اهلكونى بلا إله الا اللَّه و الاستغفار » . بكر بن عبد اللَّه المزنى روايت كند كه پادشاهى بود در روزگار گذشته ازين متمردى بد مرد ، طاغيى شوخگن ، جبارى بت پرست ، كه تا بود آئين كفر و بت پرستى راست ميداشت و آن را مىبرزيد و خلق را بر آن ميخواند و مسلمانان را مىرنجانيد . مسلمانان بغزاء وى شدند و نصرت مسلمانان را بود ، و او را بگرفتند بقهر و خواستند كه او را تعذيب كنند تا در عذاب هلاك شود ، قمقمهء عظيم بساختند و او را در آن نشاندند در ميان آب ، و آتش در زير آن كردند ، آن مرد طاغى در آن عذاب بتان را يكان يكان مىخواند ، و ازيشان فرياد رسى همى جست ، ميگفت يا فلان و يا فلان أ لم اكن اعبدك ، الم امسح وجهك و افعل و افعل ؟ - چون ازيشان درماند و فرياد رسى نبود ، روى سوى آسمان كرد و باخلاص گفت - لا إله الا اللَّه - همان ساعت بفرمان اللَّه بر مثال ناودانى در هوا پيدا شد ، آبى سرد از آن روان شد ، بسر وى فرود آمد ، بادى عاصف فرو گشاد ، آن آتش را بكشت و قمقمه برداشت و هم چنان در هوا مىبرد تا در ميان قوم خويش به زمين آمد ، و هم چنان ميگفت - لا إله الّا اللَّه - قوم وى او را از قمقمه بيرون آوردند و گفتند - ما امرك و ما شأنك ؟ وى قصهء خويش بگفت ، و آن قوم